چو عاشق مي شدم گفتم : ربودم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا چه موج خونفشان دارد
من هرروز كه از خواب بيدار ميشوم .وقتي دارم دندانهايم را مسواك مي كنم و سردم ميشود يك چيز به خدا مي گويم .... يعني يك تشكر از نوع خالی اش كه مرسي كه امروز هم به من اجازه مي دهي قصه اي براي خودم و تو بسازم ....
-----------------------
و تو 2/9/81 از من خواستي كه قصه اي بسازيم ... مثل هميشه اصلا معطلش نكردي ..نرفتي به دوستانت بگويي و بعد خودت بيايي جلو ..مستقيم آمدي و زل زدي توي چشمهاي من .... انگار كه از پشت عينكت تار ببيني ام ..عينكت را برداشتي و گفتي از استاد الكترومغناطيس برايتان 3 نمره گرفته ام .... و غروريك مرد وحشي زير پوستت مي دويد از شادي اما من دختري اهل باد و باران از ماهها پيش در نخ چشمان تو .... گفتم : با تمام احترامي كه برايتان قائلم اما برويد و نمره ي من را پس بگيريد ....مي فهميدم كه دارم نقش بازي مي كنم ..صداي دروغ گفتنم را مي شنيدم و بعد ديدم كه تو خنديدي و گفتي از همين غرورتان خوشم مي ايد و من ته دلم كه بار ها ريخته بود باز هم فرو ريخت .... توي دانشكده حس ميكردم كه همه دلم را ديده اند مي خواستم برش دارم و بدوم .... و دويدم ..جوابي نبود در مقابل تو ... فقط به خودم گفتم اين لعنتي چه چشمهاي معصومي دارد ..دروغ ميگويم ...تو وحشي نبودي ..من هميشه وحشي و افسارگسيخته بودم ... و تو امدي .. شيطنت دخترانه ام را قايم كردم لاي كتاب الكترومغناطيس و گفتم اگر خواستگاري كرد با مريم و عاطفه كلي مسخره اش مي كنيم .... و آمدي ..نزديك و نزديك تر و گفتي .... به من زل زدي و گفتي من اين 3 نمره را براي دل خودم گرفتم ... و شما توي دل من هستيد و من باز هم خنديدم كه : مگر دل شما دانشكده ي برق است ..من که الان طبقه ي همكف دانشكده هستم ..همان وقت استاد الكترومغناطيس رد شد و گفت خانم ز سخت نگيريد پسر خوبي است ..فقط يك ذره عقلش پاره سنگ دارد كه خب اين هم موهبت الهي است كه خدا به همه ي مردان عالم داده است و من به خدا اصلا خجالت نكشيدم ... يعني توقعش را داشتم اما نه با اين سرعت ..چمي دانستم تمام كارهايت را با سرعت نور انجام مي دهي ... حالا 7 سال از 2/9/81 مي گذرد ..اشناييه 7 ساله نمي ترساندم ..شايد هم بلوغ آدم را به ترس وا ميدارد ..نمي دانم ... تمام سختي هايي را كه كشيده ام ..تمام رنجهايي را كه تحمل كرده ام .. گرماي حضورت پاكشان مي كند گاهي خيال مي كنم شاید من گول خور خوبي هستم اما اينطور نيست ... خلاصه كه حالا لبه ي 7 سالگيه اشناييمان ايستاده ام و به بلوغ دستهايمان نگاه مي كنم .... 17 دانه موي سپيد حرف دارد براي گفتن .... و 7 عدد قابلي است براي آنكه من بدانم پايم را جاي محكمي گذاشته ام براي ادامه ي زندگي ام
يك روز حالت خوب است .... همه چيز دارد ويران مي شود اما تو خوبي ... همه ي ملخ هاي دنيا دارد از سر و كوله ات بالا مي روند اما تو شادي ..مديرت مي زند توي گوشت ..مادر شوهرت رسما همه ي حريم ها را مي شكند .. شوهرت دير مي ايد خانه ... خبر تصادف دوست صميمي ات را مي شنوي .. ختم دختر همسايه مي روي .. همه مويه كنان ...
لوله ي آبتان مي تركد اما تو آنقدر توانايي داري كه به همه ي شان فقط نگاهي گذري بيندازي و كتابهايت را بريزي توي كوله ات و بروي سر كلاس معارف بنشيني ....
يك روز هم عروسي است آس مجلسي از فرط زيبايي ... كادوي عجيبي گرفته اي از كسي كه سالهاست نمي داني دوستت داشته يا نه ... شوهرت هي مهربان است و مديرت يك پاداش گنده و قلنبه داده تا بروي حالش را ببري ..... همسايه ي تان هي راه به راه برايت دلسوزي مي كند و مراقب ات است .. مي فهمي كه همه چيز خوب است فقط تو يي كه دوست داري لباس شبت را تكه تكه كني و كادوي شگفت انگيزت را حوصله نداري كه وا كني و دوست داري ملحفه ي تخت را بگيري بغل كني و هي الكي گريه گني و خيال كني كه چقدر افسرده اي و تلخ ... و چقدر همه ناسپاسند و بد
همين است كه مي گويم شادي و غم ما آنقدر ها هم كه خيال مي كنيم به اطرافمان وابسته نيست ....
گاهي حتي آدم دلش مي خواهد كه خودش نباشد .. برود توي جلد يك كس ديگر ..يك كس ديگر خوب كه شادش باشد .. كه بداند چه مي خواهد ... مي فهمم ..دارم به گونه اي مخفي تكراري مي شوم ... چقدر برايم چيزهاي مهم بي اهميت شده است .... و من چقدر دلم هواي تازه مي خواهد
چقدر دلم براي يك روز آفتابيه گرم تنگ شده

